کمک همسرانه


دوست دارم همسرم در کسب روزی حلال کمکم کنه،
به این صورت که؛
بر خواندن سوره واقعه در شب ها مداومت کنه.
اگر دوست داشت،
اجباری نیست…

حال نداشتم تایپ کنم


image

ایران من


قبلا تر ها که آرزوی مرگ میکردم، یادم میفتاد مادربزرگی زلال تر از چشمه هست که دوست نداره بمیرم، یعنی نه… نه اینکه دوست نداشته باشه بمیرم. خودم رو دوست داشت، نه بودنم رو.
مادربزرگم چند سالیه رفته اونور، شاید اونم دلش برام تنگ شده باشه. شایدم حالا که اونور چهره واقعیم رو میبینه ازم زده شده باشه، ولی هنوز همونقدر دوستش دارم که داشتم، اگر بیشتر نشده باشه علاقه م، کمتر نشده. در واقع خاک سردم نکرده بلکه خاکستر آتش رو پوشونده، فعلا. تا کی این آتش زیر خاکستر باز شعله ور شه. غرض اینکه الان تنها چیزی که از ته دل آرزوی مرگ نمیکنم ترس از تقاص گناهامه. وگرنه چشمی در این دنیا نگران من نیست، در آن دنیا اما شاید… شاید هم نه. الله اعلم بالصواب.

پ.ن: ایران، نام مادربزرگم هست، وطن من آغوش گرم مادر(بزرگ)م بود/هست.

حال و احوال، همین الان یهویی


اوضام عصر جمعه س، یه جمعه ابری که یهو همه مهمونات باهم رفتن و تویی و کلی کار مونده برای صبح زود شنبه، اوضاع کسیکه شب13 بدره و مشقاشو ننوشته.

پند پدر


امشب پدرم داشت بهم درس میداد. درس که تموم شد، گفت یه حکایت هست که یه استادی به دانشجوهاش گفت، دوست دارم برای تو هم بگم.

اما حکایت؛

استادی یک سطل آورد توی کلاس. توش سنگهای گنده ای گذاشت به حدی که دیگه نمی شد توش سنگ دیگری قرار داد. به دانشجوهاش گفت بنظرتون ظرفیت سطل الان پر شده؟ دانشجوها گفتن بله. استاد مقادیری قلوه سنگ آورد و ریخت لای سنگ های بزرگ، تا دیگه نمی شد قلوه سنگ دیگه ای ریخت، باز خطاب به دانشجوهاش گفت بنظرتون سطل ظرفیت داره قلوه سنگ دیگری توش بریزم؟ دانشجوها جوابشون منفی بود. استاد مقداری ماسه آورد و ریخت تو سطل سطل رو قشنگ از ماسه پر کرد. باز به دانشجوها گفت بنظرتون باز سطل جا داره ماسه بریزم؟ دانشجوها گفتن نه دیگه قشنگ پرِ پر شده. اما دانشجوها دیدن باز استاد دوتا فنجان چایی آورد و ریخت رو ماسه ها!

بعد از انجام این مراحل استاد برگشت به دانشجوها گفت بنظرتون اگر این فرآیند برعکس بود هم می شد باز این روند رو طی کرد؟ یعنی اگر سطل را با ماسه پر میکردیم می شد قلوه سنگ و سنگ بزرگ بریزیم توی سطل؟ کارهای ما هم همینطور هستن. یکسری کارها برای ما از اولویت خیلی بیشتری برخوردارن، مثل سلامتی. اینا در حکم سنگ بزرگ هستن پس باید اول اینا رو بذاریم تو ظرفمون. بعد یکسری کارهای روزمره دیگه در حکم قلوه سنگ هستن، و در پایان هم یکسری کارهای کوچک دیگه که در زندگی همه مون پیش میاد مثل گرفتاری ها و مسائل مختلف هستن که در نقش ماسه هستن و ظرف زندگی ما رو پر میکنن. اگر ما ظرف زندگی خودمون رو با گرفتاری های روزمره پر کنیم دیگه نمیتونیم اولویت های مهمتر، سنگ های بزرگتر رو تو ظرف زندگمیون جا بدیم. پس بهتره اول به کارهایی که برامون مهمتره مثل سلامتی، شغل، درس و خونواده و … برسیم و بعد سراغ مراحل بعد بریم.

بعد از این نصایح استاد دانشجوها پرسیدن استاد پس اون دوتا فنجون چایی که ریختید روی ماسه ها چه معنی میدن؟ استاد گفت هرچقدرم زندگی براتون مشغله ایجاد کنه، دوتا چایی با همسرتون خوردن خللی به انجام اون کارها وارد نمیکنه، پس برید بشینید با همسرتون دوتا چایی بریزید بخورید!

Watch «ولایت سزاوار آن عده است که…» on YouTube


ولایت سزاوار آن عده است که…: http://youtu.be/TE4MgdY5DUY

ریاضت نوشتن


دیدید میگن فکر شکنچه از خود شکنجه سخت تره؟

داستان نوشتنم همینه اما برعکس. ما که مینویسیم. حالا به هر عنوانی… وقتی یه موضوع تو ذهنمون میاد برای نوشتن تو ذهنمون خیلی راحت برای خودمون میگیم و مینویسیمش. اما موقع نوشتن که میشه، چه توی وبلاگ چه توی کاغذ چه ورد یا هرجای دیگه که بشه نوشت، می بینیم به راحتی نمیتونیم بنویسیم. بعضا تکه های مهمی از پازل نوشته رو گم میکنیم. نوشتن اذیتمون میکنه خلاصه. برخلاف چیزی که تو ذهنمون ازش انتظار داشتیم. خیلی کمتر از اون چیزی که فکر کنیم مطلوبیت کسب میکنیم.

دلیل این سختی در نوشتن رو نمیدونم چیه. شاید قضاوت هایی هست که ازش میترسیم. شاید کندی سرعت نوشتن نسبت به سرعت گفتمان درونیمان هست. شاید احساس نا امنی از لو رفتن نوشته هایی هست که دوست نداریم کسی دیگر بخواندشان. شاید شاید شاید… از این شایدها زیاد است.

وقتی میخوایم چیزی رو از خودمون بنویسیم باید درباره ش فکر کنیم. فکر کردنم خب به اصطلاح آدمو به فسفر سوزی میندازه! دیدید ریاضیاتم میخواد حل کنید، قبلش که بهش فکر میکنید براتون شیرینه ولی وای اگر به یه مساله پیچ و تاب دار بخورید… راستی، ریاضی دان های قوی نویسنده های خوبی میشن؟ آخه از ذهنشون بلدن چطوری کار بکشن. عکسش چی؟

یکی میگفت اسم ریاضی واسه این ریاضی هست که با ریاضت بدست میاد. تا حالا به مساله ای برخورد کردید که کله تون داغ کنه دیگه؟

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 518 مشترک دیگر بپیوندید