ایران من

قبلا تر ها که آرزوی مرگ میکردم، یادم میفتاد مادربزرگی زلال تر از چشمه هست که دوست نداره بمیرم، یعنی نه… نه اینکه دوست نداشته باشه بمیرم. خودم رو دوست داشت، نه بودنم رو.
مادربزرگم چند سالیه رفته اونور، شاید اونم دلش برام تنگ شده باشه. شایدم حالا که اونور چهره واقعیم رو میبینه ازم زده شده باشه، ولی هنوز همونقدر دوستش دارم که داشتم، اگر بیشتر نشده باشه علاقه م، کمتر نشده. در واقع خاک سردم نکرده بلکه خاکستر آتش رو پوشونده، فعلا. تا کی این آتش زیر خاکستر باز شعله ور شه. غرض اینکه الان تنها چیزی که از ته دل آرزوی مرگ نمیکنم ترس از تقاص گناهامه. وگرنه چشمی در این دنیا نگران من نیست، در آن دنیا اما شاید… شاید هم نه. الله اعلم بالصواب.

پ.ن: ایران، نام مادربزرگم هست، وطن من آغوش گرم مادر(بزرگ)م بود/هست.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: